یـــارا معصومی

شعر "شب است و باز چراغ اتاق می سوزد" نجمه زارع

شب است و باز چراغ اتاق می سوزد

دلم در آتش آن اتفاق می سوزد

 

در این یکی دو شبه حال من عوض شده است

و طرز زندگی ام کاملا عوض شده است

 

صدای کوچه و بازار را نمی شنوم

و مدتی ست که اخبار را نمی شنوم

 

اتاق پر شده از بوی لاله عباسی

من و دو مرتبه تصمیم های احساسی

 

اتاق، محفظه ی کوچک قرنطینه

کنار پنجره ... بیمار ... صبح آدینه

 

کنار پنجره بودم که آسمان لرزید

دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید

 

نگاه های شما یک نگاه عادی نیست

و گفته اید که عاشق شدن ارادی نیست

 

چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد

تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد

 

تو حسن مطلع رنجیدن و بزرگ شدن

و خط قرمز دنیای کودکانه ی من

 

من و دو راهی و بیراهه ها و زوزه ی باد

و مانده ام که جواب تو را چه باید داد

 

شب است و باز چراغ اتاق می سوزد

به ماه یک نفر انگار چشم می دوزد

 

چگونه می گذرد این مراحل تازه ؟؟...

هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه

 

هوای ابری و اندوه باید و شاید

هنوز پنجره باز است و باد می آید

 

چقدر خسته ام از فکرهای دیرینه

به خواب می روم اینجا کنار شومینه

 

چراغ خانه ی ما نیمه روشن است انگار

و خواب های تو درباره من است انگار

 

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست

هنوز آخر این اتفاق روشن نیست...

+   یارا معصومی ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۸ مهر ۱۳٩٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir