یـــارا معصومی

شب تشویش

 

 

شب تشویش

شب اوهام

شب خیالات خام .

ببین !

زیر آوار زلزلة دیشب افکارم

اجساد خیالاتم چه ساکت خوابیده اند

و کرکسهای یأس بر این بام

چگونه ترانۀ خوشبختی می سرایند!

 

از من چگونه نشانه ای باقی خواهد ماند؟

از من کجا ردّی، صدایی، یادی خواهد ماند؟

وقتی که از خود، در خودم چیزی نیافته ام!

از من برای که گل امیدی شکفت

لب سکوتی صدا شد

چشم حسرتی بی فروغ شد؟

و تیک تیک ساعت!

این صدای یاد رفتن است

سفری بی توشه

سفری به درازای همین فکر

به تاریکی همین شب..

 

چه سزاوار زمانیست که به خود اندیشم

که چه حیف! در این جام تهی

قطره ای نیست که لبی تر بکند

چه سزاوار زمانیست که به این جام تهی اندیشم

و در این حیف که گفتم آنقدر گریه کنم

که شبی سر بکنم..

 

قصة زندگی من،

قصة یک شب بارانی نیست

دم یک لحظة اکنون و سپس بازدم فردا نیست

شب طوفانی ارقام و حروف

شب اعیاد سیاه و واهی است.

 

با توام ای من در خود خفته !

چه تو می خواهی ازین عالم پاک؟!

که خبر نیست در آن از حسد و حرص و دروغ!

قحطی خائن و دزد است در این شهر شلوغ!

 

از من در این دنیا نشانی نخواهد ماند

و در یاد دیگران هم-

چرا که افکار آنان جای پوسیدگان نیست

و اثاثیة عشق و امید

خانة دل آنها به قدری پُر کرده است

که جایی برای بازی بچه های خیالشان

با اسباب بازی یاد من نخواهد بود!

 

یک شب

که به سردی زمستان رویاهایم است و

به گرمی تابستان بیابان آرزوهایم

از میان این جماعت خودپرست

رخت خواهم بست

 

و بعد از رفتنم تنها این نوشته ماند یادگار:

" شب تشویش

شب اوهام

شب خیالات خام

سحر شد ... "

 

.. یــــــــــــارا ..

 

 

+   یارا معصومی ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir