یـــارا معصومی

تاریکی

 

عجله داشت. باید هر طور که بود، خودش را زودتر به فرودگاه Airport می‌رساند. تصمیم گرفته بود که با ماشین خودش به فرودگاه برود و ماشینش را در پارکینگ بگذارد. این طور برایش راحت‌تر بود. از همسر و بچه‌اش خداحافظی کرد و به طرف فرودگاه راه افتاد.
برایش جدا شدن از خانواده‌اش دشوار بود. می‌دانست که آنها هم این دوری را دوست ندارند. همین طور که با سرعت حرکت می‌کرد، کنار خیابان زنی را دید که بچه بغل می‌دوید و فریاد می‌زد. از کنار زن با سرعت رد شد ولی به سر خیابان که رسید نتوانست تصویر زن و صدای فریادهایش را از یاد ببرد برای همین هم دور زد.
نزدیک زن که رسید، ترمز کرد. زن بی‌قرار بود و ضجه می‌زد.
-آقا بــچــه‌ام، بچه‌ام تشنــج Spasmodic کرده است، تو را به خدا کمک کنید او را به بیمارستان ببرم. شوهرم مأموریت است.
زن که روی صندلی عقب نشست به سرعت به طرف بیمارستان حرکت کرد. زن و پسرک را به بیمارستان رسانید.
به ساعتش نگاه کرد، تنها نیم ساعت وقت داشت که خودش را به فرودگاه برساند و این غیرممکن بود. با خودش فکر کرد تاریخ بلیت سفر را چند روز عقب می‌اندازد و بعد هم به سفر می‌رود.
لبخندی روی لب‌هایش نشست و به طرف خانه‌اش راه افتاد. همسر و دخترش حتماً با دیدن او شوکه می‌شدند.
خیابان هنوز در تاریکی بود که پشت در رسید. ماشین‌اش را پارک کرد و بعد به طرف آپارتمان رفت. زنگ را فشرد ولی کسی جوابگو نبود. تعجب کرد. شاید همسرش خوابیده بود.
کلید را در قفل در انداخت و آرام آن را چرخاند. در را که باز کرد، هنوز هیچ خبری از همسر و بچه‌اش نبود. لبخند زد. حتماً در خواب خوش بودند. کتش را روی دسته مبل انداخت و چمدان را کناری ‌گذاشت. دست و صورتش را شست و بعد به طرف اتاق خواب رفت. همسرش خوابیده بود. از اتاق بیرون آمد و به طرف اتاق دخترش رفت. عسل در خواب بود. خم شد تا گونه دخترش را ببوسد که متوجه رنگ‌پریدگی و کفی شد که از دهان او بیرون آمده بود. همسرش را صدا کرد. دخترک را در آغوش گرفت و به طرف در آپارتمان دوید.
چند دقیقه بعد صدای آژیر آمبولانس در محله پیچید.
مرد به درختان درون حیاط بیمارستان خیره شده بود. به یاد حرف‌های زن افتاد. اگر به او کمک نکرده بود، زن و بچه‌اش از مرگ نجات نیافته بودند. اشک‌های مرد روی گونه‌هایش می‌ریخت. مرد به راز لطف خداوند در تاریکی شب پی برده بود.

مهتاب مهاجر

+


design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir