یـــارا معصومی

روز برفی

 

دست‌های چروکیده‌اش را دور پلاستیک انداخت و با تمام توانی که داشت آن را بلند کرد. نرسیده به چهار راه احساس کرد که نفسش بند آمده است. چند ماهی می‌شد که آنجا را پیدا کرده بود، محلی که بساط‌اش را در آن پهن می‌کرد. جایی که از صبح تا غروب امیدش به این بود که کسی... .
چشمانش پر از اشک شده بودند. با خود گفت:
- ای کاش امروز زندگی برایش به گونه دیگری رقم بخورد.
دوباره حرکت کرد. قدم‌هایش اگرچه به سختی، ولی به جلو حرکت می‌کردند. کنار پیاده‌رو، کنار میله‌ها پتوی کهنه را پهن کرد و بعد هم روی آن پارچه قدیمی یکی‌یکی آنچه را که با وسواس ساخته بود، چید و چشم به راه دوخت. راهی که هیچگاه به پایان نرسیده بود.
زیر دانه‌های درشت برف، دندان‌هایش به هم می‌خوردند، ولی زن راهی جز ماندن نداشت. اگر می‌رفت، با شکم گرسنه دخترش و دست‌های خالی و شرمنده‌اش چه باید می‌کرد. شب رو به تاریکی رفته بود، به ناچار از جا بلند شد، آهی کشید و شروع به جمع کردن بساطش کرد.
روزی تلخ و سرد را گذرانیده بود. روزی که هرگز مثل آن را تا آن روز ندیده بود. نمی‌دانست چرا، ولی هر چه بود، دل شکسته‌اش را پر از غصه کرده بود. پاهای رنج‌کشیده‌اش توان قدم برداشتن نداشت.
از خیابان در حال رد شدن بود که خودرویی به او برخورد کرد. در حالیکه صدای ترمز شدید، فضای خیابان را پر کرده بود. پیر زن سعی می‌کرد از جا بلند شود. راننده که دستپاچه شده بود، به کمک زن آمد.
- مادر جان! ترمزم نگرفت، خیابان لیز است.
راننده که دلش سوخته بود و اشک‌ها در چشمان خسته‌اش حلقه زده، پیرزن را که می‌لرزید روی صندلی ماشین‌اش نشانید. پیر زن در گرمای ماشین، با بغض به مجسمه‌های شکسته‌اش نگاه کرد.
مرد در طول راه به حرف‌های زن گوش می‌داد. اگر مادرش زنده بود، در سن و سال او بود.
وقتی پیرزن سر کوچه از ماشین پیاده شد، صدای مرد را شنید.
-مادر جان این بسته پول هزینه خسارت است که من به تو زده‌ام. از فردا هم اگر خواستی به این آدرس بیا. همسرم برای مراقبت از فرزندمان به یک نفر کمک نیاز دارد.
***
اشک‌های پیرزن به گل‌های رنگ و رو رفته قالی می‌ریخت و او به تقدیر زیبایی که خداوند در این روز برفی برایش رقم زده بود، فکر می‌کرد...

مهتاب مهاجر

+


design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir