یـــارا معصومی

دوست جدید

 

با این که کنار سطل زباله افتاده بودند و خیلی هم کثیف و خراب بودند ولی برای او می درخشیدند. با سرعت به سمت آن ها دوید: ممنونم که اینجا افتاده اید. و در دل گفت: بالاخره به آرزویم رسیدم!

     دخترک یک جفت اسکیت پیدا کرده بود. طوری آن ها را به پا می کرد که گویی تمام دنیا را به او داده اند. با شادی و وجد شروع کرد. برای او که اولین بارش بود خیلی سخت بود. با احتیاط دستش را به دیوار گرفت و ادامه داد. تمام مدت به زمین نگاه می کرد. وقتی که احساس کرد که دیگر اسکیت بازی را یاد گرفته است به زمین نگاه نکرد اما در دلش می ترسید. او کاملا با احتیاط بازی میکرد که مبادا بیفتد. در این سمت خیابان فقط خانه بود و چراغ های کم سویی روشن بودند. اما آن سمت خیابان پر از مغازه های نورانی و رنگارنگ بود. خواست که به آن سمت خیابان برود. طوری که همه او را ببینند که دارد خیلی خوب اسکیت سواری می کند.

     و همین کافی بود که در حین عبور از خیابان بیفتد و چشمانش سیاهی بروند و ماشین ها یکی یکی از رویش رد شوند.

اما...

     نشد. اینگونه نشد. او در حین عبور از خیابان افتاد. ولی اتومبیلی که داشت به سمتش می آمد، توقف کرد. او بلند شد و به سمت پیاده رو دوید. در حالی که تنش می لرزید دائما در این فکر بود که بعد از مدتها یک دوست پیدا کرده: خدا





+


design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir