یـــارا معصومی

فراموشی ..

 

فراموشی می آید…

 مثل همین پائیز با ابرهای سهمگینش...

 دیروز برگ خشکی دیدم ...

که نمی دانست از کدام شاخه جدا شده ...

 

+   یارا معصومی ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ٢٩ آبان ۱۳٩٠

روزهای دور از تو

 

روزهای دور از تو را هرگز نخواهم شمرد

تا همیشه بگویم همین دیروز بود ..


 

+   یارا معصومی ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ٢۳ آبان ۱۳٩٠

زیر باران

 

با تو زیر بارانم...!
چتر براى چه...؟

خیال که خیس نمیشود...

 

+   یارا معصومی ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱٧ آبان ۱۳٩٠

حال دنیا

 

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه‌ای!
گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانه‌ای!
گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه‌ای!
گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه‌ای!

"ابوسعید ابوالخیر"

+   یارا معصومی ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱٥ آبان ۱۳٩٠

خدایا ..

 

خدایا 

گاهی تو را بزرگ می بینم، گاهی کوچک
این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک
این منم که گاه نزدیک می شوم و گاه دور ..

 

+   یارا معصومی ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱٥ آبان ۱۳٩٠

از منوچهر احترامی

 

منوچهر احترامی داستان نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند 87 دیده از جهان فروبست
متن زیر داستان کوتاهی از اوست:
 
 
مارهاقورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک هامارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان...

+   یارا معصومی ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۳ آبان ۱۳٩٠

اشعار حسین پناهی

سلام,خداحافظ   قسمت اول

سیاه

 

خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه

واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز

این کله پوکوّ میگیرم بالا

و از بی سیگاری میزنم زیر آواز

و اینقدر میخونم

تا این گلوی وا مونده وا بمونه....

تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی

که عمو بارون رو طاقش

عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته

 

شام که نیس

خب زحمت خوردنشم ندارم

در عوض

چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که

رفیق پرسه های بابام بودن

بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه

چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه  

گریه که دیگه عار نیست

خواب که دیگه کار نیست

 

تا مجبور بشی از کله سحر

یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و

آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که

سر بذاری به خیابونا

هی هی

 دل بده تا پته دلمو واست رو کنم

میدونی؟

همیشه این دلم به اون دلم میگه

دِکی

تو این دنیای هیشکی به هیشکی

این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره

ورنه خلاصی

خلاص!

اگه این نبود ...حالیت میکردم که

کوهها رو چه طوری جابجا میکنن

استکانها رو چه جوری می سازن

سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان

من یاد گرفتم

چه جوری شبا

از رویاهام یک خدا بسازم و...

دعاش کنم که

عظمتتو جلال

امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت

بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم

به صدای فلوت یدی کوره

که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره

منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره

تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه

 

بشنو.....

 

هی لیلی سیاه

اینقدر برام عشوه نیا

تو کوچه...

تو گذر...

تو سر تا سر این شهر

هرجا بری همراتم

سگ وسوتک میدونه

کشته عشوه هاتم

 

وهم

 

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانه ام؟

...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....

 

کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!

کاش!

 

چشمان من

 

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن

چشم اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

 

 

 

عقرب عاشق

 

دم به کله میکوبد و

شقیقه اش دو شقه میشود

بی آنکه بداند

حلقه آتش را خواب دیده است

عقرب عاشق.....

 

 

سکوت

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

+   یارا معصومی ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ٢ آبان ۱۳٩٠

جملات کوتاه

بیشترین دروغی که در این دنیا گفتم این کلمه است:


خوبم!

+   یارا معصومی ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ٢ آبان ۱۳٩٠

شعری از شهریار

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

با تو آروم و خوشبختم
با تو سرشارم از شادی
تو رویایی ترینعشق ِ،
همه عالم رو بم دادی

همش لطف خدا بود که،
به این دیوونه دل بستی
برای من بهشت یعنی،
همونجایی که تو هستی!

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

همه مبهوت اینن که،
چه همرنگ و هم آوازیم
ما با این عشقمون داریم،
هزار افسانه می سازیم!

خدا از معنی قبله،
تا لبخندت واسم پل زد!
روزی هزار دفعه باید،
به لبخندای تو زل زد

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

چقدر خوب ِ تو رو دارم
چقدر خوب ِ که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی

شهریار

+   یارا معصومی ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱ آبان ۱۳٩٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir