یـــارا معصومی

شعری از رضا کاظمی

 

   مرا به نامِ کوچکَ‌م صدا بزن؛ ‌باران!   

                     نام دیگرم "باران" است...

1

سراغِ تو را

از شعرهای من می‌گیرند همه

حال آن‌که من هنوز

خودم تو را ندیده‌اَم!

2

می‌روی،

غروب می‌شود.

میانِ سینه‌اَت انگار

آرام می‌گیرد خورشید!

3

خواندی: « زیرِ باران باید رفت »

و رفتی.

از باران، بدم می‌آید دیگر!

4

این دلِ بی‌صاحب‌مانده

خانه‌ی کُلنگی شده‌است انگار

اجاره نمی‌رود دیگر!

بیا بکوبیم، از نو بسازیم.

+   یارا معصومی ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱٠ اسفند ۱۳۸٦

شعری از ف - شاملو..

سوار بر بال باد ، همرا با پرستوهای عاشق

فاصله ها را در نوردیدم و به دیار عشق پرواز کردم

از باد سفر را آموختم و از ابر باریدن را

از شمع ایثار را فراگرفتم و از پروانه سوختن را

درخت همه فروتنی بود و خاک همه بخشش

مرغ عاشق همه بیقراری و گل ناز کردن

چشمه جوشش عشق بود و کوه ایستادن

دریا همه نعمت و طاق آسمان پناه

پرنده نغمه خوانی بود و رود نواختن

خورشید خنده بود و شب سکوت

بهار روییدن و پاییز نقاشی کردن

و من در این رویش دوباره در وهم و خیال

نالان از این همه بیخبری و شیدایی

دور خود می چرخم و از خود می پرسم

پس درد کشیدن چه؟

چه کسی درد عشق را یادم داد ؟

بافتن پرنیان صبر را از که آموختم ؟

درس مردن و دوباره زاده شدن در عشق

را کدام استاد به من آموخت؟


 

 

+   یارا معصومی ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ٩ اسفند ۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir