.. " یـــارا معصومی "
.. مرا یارای بودن نیست .. تو یاری کن مرا ای یار

 

ارسال در تاريخ ٩ بهمن ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی

 

این شیرماده پس از شکار آهو متوجه می شودکه شکارش بارداربوده، او سراسیمه میشود، نخست تلاش میکند تا بچه را نجات دهد، و از دریدن شکارش دست برمیدارد. اما وقتی نمیتواند بچه را نجات دهد بروی زمین در کنار شکارش دراز میکشد، عکاس بعدا پی میبرد که شیر سکته کرده است ...

untitled

 

و در کنار این عکس تصویری از یک صهیونیست با تی شرتی که رویش نوشته:  یک تیر و دو نشان با تصویری از یک زن باردار محجبه ...

صهیونیستها

 

شاید این موضوع هیچ ربطی به نوع وبلاگم نداشت اما واقعا دلم خواست که شما هم این مقایسه رو پیش خودتون انجام بدید ..

کاش به اندازه ی اون شیر " آدم " بودیم !!!

 

ارسال در تاريخ ٢٧ دی ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی

 

خدایا به هر کس که دوست میداری بیاموز که تابستان از زمستان گرم تر است
و به هر کس که بیشتر دوست میداری بفهمان که ادکلن کار حمام را نمیکند !!

 

ارسال در تاريخ ٢٥ دی ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی

 

بعضی‌‌ها آنقدر فقیر هستند که تنها چیزی که دارند پول است ...
 
 
ارسال در تاريخ ۱۱ دی ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی

 

I wonder what tumult is racking the silence of this jungle
That breeds a hundred songs of joy and sorrow in the heart
I wonder what magic lies within the depth of jungles
That helps the jungle witch to ensnare man

When the autumn morning sun rises
The jungle gets so brightly lit
That it occurs to you
That each golden leaf is a candle flame
Burning in the jungle’s heart

Which knight must bring the happy tidings of victory
?For whom the jungle is adorned with lights
When the incense-spreading gale scatters
A thousand gold coins over the jungle
I wonder what the silent butterfly thinks
And by what melody the jungle love-bird
?Sings the luring song of dropping leaves

I like the jungle
Because like the souls of us folks
It is full of mysterious and colorful lights and shadows

I like the jungle
Because a lively jungle is beautiful
And even at death it refreshes the world
!May the mirth-breeding jungle live long 

By Nima Youshij
Translated by Manavaz Alexandrian

ارسال در تاريخ ۸ دی ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی

 

هرگز گمان مبر که ز حال تو غافلم...

 


                               گر مانده ام خموش،

 

                                              خدا داند و دلم....

 

 

 

ارسال در تاريخ ٢٩ آذر ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی

 

خدایا ! من را در برابر بعضی از دوستانم محافظت کن

خودم از عهده تمام دشمنانم بر میآیم ...

 

ارسال در تاريخ ٢٦ آذر ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی

 

 شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم ...

ارسال در تاريخ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی

 

فراموشی می آید…

 مثل همین پائیز با ابرهای سهمگینش...

 دیروز برگ خشکی دیدم ...

که نمی دانست از کدام شاخه جدا شده ...

 

ارسال در تاريخ ٢٩ آبان ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی

 

روزهای دور از تو را هرگز نخواهم شمرد

تا همیشه بگویم همین دیروز بود ..


 

ارسال در تاريخ ٢۳ آبان ۱۳٩٠ توسط یارا معصومی